تبلیغات
دبستان شهید سید رضا هویت طلب ، شاهد دختران بندر انزلی - نمی توانم...!!!
دبستان شهید سید رضا هویت طلب ، شاهد دختران بندر انزلی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

نمی توانم...!!!

در کلاس چهارم ابتدایی یک مدرسه، معلم از دانش آموزان خواسته بود که هر کس کارهایی را که نمی‌تواند انجام دهد روی کاغذ بنویسد.
من نمی‌توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم. من نمی‌توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم كنم. من نمی توانم در امتحان املا نمره خوبی بیاورم.و بسیاری کارهای دیگر... 

روی میز معلم یك جعبه خالی كفش بود. بچه ها كاغذ هایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه كاغذها جمع شدند، معلم در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بیرون رفتند.
وقتی به انتهای زمین بازی رسیدند، ایستادند و با بیل شروع به کندن زمین کردند؛

سپس جعبه "نمی توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روی آن خاك ریختند.
همه دور قبر ایستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل یك ورقه پر از "نمی توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همین طور
!
:دراین موقع معلم شروع به صحبت کرد

  دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره "نمی توانم" را گرامی بداریم. او دراین دنیای خاكی با ما زندگی می كرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه می رفتیم نام او را می شنیدیم، درمدرسه، اینك ما "نمی توانم" را درجایگاه ابدی اش به خاك سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی "می توانم"، "خواهم توانست" و "همین حالا شروع خواهم كرد" باقی خواهد ماند. آنها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
در پایان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم "نمی توانم" را برگزار كردند. سپس یک اعلامیه ترحیم نوشتند و آن را بالای تخته سیاه آویزان کردند تا در تمام طول سال به یادشان بماند

هر وقت شاگردی می گفت: "نمی توانم"، معلم به اعلامیه اشاره می كرد و شاگرد به یاد می آورد كه "نمی توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.





نوع مطلب : داستان های کوتاه و آموزنده، 
برچسب ها : نمی توانم...!!!، داستان های آموزنده،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 9 شهریور 1396 16:43
I've learn a few excellent stuff here. Certainly price bookmarking for revisiting.
I wonder how so much attempt you set to make one of these wonderful informative site.
پنجشنبه 24 فروردین 1396 19:50
I all the time used to study post in news
papers but now as I am a user of web therefore from now I am using net for articles or reviews, thanks to web.
جمعه 11 فروردین 1396 06:09
This is really interesting, You are a very skilled blogger.
I have joined your rss feed and look forward to seeking more of your magnificent post.

Also, I've shared your web site in my social networks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User